زندگی
1390/09/21 - 09:16

روزهای زندگی میدوند و میروند.و من اینجایم...
اینجایم تا بفهم بودنِ آبگیر کوچک خیال را.
اما هستند دلهره هایی که فقط می آیند تا جوهر وجودمان را جلا دهند و من گاهی میترسم.
میترسم چون ایمانش را ندارم شاید،من شک میکنم گاهی.
همه را با ترازوی کوچک کم بینی ام میسنجم و این،بیراهه های کم طاقتی ام را می سازد.
من شاکر شب های امیرحافظی ام.من یاد خواهم گرفت لذت نفسهای بی ریایی را.
روزهای زندگی،همه سرشارند از امید.از اینکه من هستم و شاکرم.
من میدوم و میدوم و میدوم.من لیاقتم به اندازه ی ایمانم به خود است.
و باز فلسفه ی سنجش و زخم های بی طاقتی.

من و کوچه باغی پاییزی،من و حس لذتی که که هر روز داشتمش،
من و دوستی به نام خدا،
و گاهی چیزهایی هستند که به تردیدت وا میدارند،مثل نصیحت های آدم خوبه ی مسکنی،مثل چشمک های قوقی،مثل پا درد مادر،مثل صبحانه های آپاراتی،مثل قصه ی همیشگی نان.
من و دوستی به نام خدا،
و گاهی چیزهایی هستند که به تردیدت وا میدارند،مثل نصیحت های آدم خوبه ی مسکنی،مثل چشمک های قوقی،مثل پا درد مادر،مثل صبحانه های آپاراتی،مثل قصه ی همیشگی نان.
و باز من میدوم.
رسیده ام،خوب میدانم.
زندگی همین جاست.