شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

کودکی،تابستان و دیوار باغ ده

1390/03/29 - 17:53
متن زیر رو یکی از دوستان گل برام ایمیل کرده بود.دیدم خیلی شبیه کودکی خودمه.
برا همین گذاشتم رو وبلاگ.

در ضمن امروز سالگرد درگذشت دکتر شریعتی ست.یادش گرامی.





مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد
و من سال ها مذهبی ماندم
بی آنکه خدایی داشته باشم
                                  سهراب سپهری
 
کوچک که بودم پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند.پدرم تلگرافچی بود.در طراحی دست داشت.خوش خط بود.تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف را به من آموخت . در چنان خانه ای خیلی چیزها می شد یاد گرفت.
من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خود بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف،دنبال معماری نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم.
روز دهم مه 1940 موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم، و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم.از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم.چه کیفی داشت! شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم. تمرین خوبی بود.هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود.
خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار می رفتم.
بزرگتر که شدم عموی کوچکم تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیزم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم!
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت.
من سال ها نماز خوانده ام.
بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند.
روزی در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:"نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!"
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم ، بی آن که خدایی داشته باشم!

از کتاب هنوز در سفرم....
سهراب سپهری


برا منم دعا میکنی؟

1390/02/12 - 19:49

سلام

اینرروزها یه عزیز پر کشید برا بودن.

رفته تا اون دورا،اونجا که ما فهم دیدنش رو نداریم.

براش دعا کنین و طلب مغفرت.

برا من و برا خودتون،برا همه دعا کنین.

دعا کنین صبور باشم یا باشیم.

دعا کنین یادم باشه زندگی تابلوی ایست نداره.

.

.


.


ممنون از همه داداش ها و آبجی ها.


بهار

1389/12/22 - 16:55

نم نم بارون خدا روی کانال کولر
و یه حس خوبی که بوی سبز میده
مثل بهار.
خدایا شکر،
شکر برا بارونت که خوب بلده چجور ساز عروسی بزنه و نعمت نیک بهاریش.
خدایا،همه عمر شاکر یک صبح تو بودن بازم ناشکریه.
من خوب میدونم اونجا توی دل یه مادر چه ذوق خنکی انداختی،من خوب میدونم پیرمرد لنگ با اون جورابای لنگه به لنگه ش چند بار خاکت رو بوسید.
من  سبزی آرام باغچه رو هر روز اینجا مینویسم.
و باز شکر.
شکر که کم کم میدونم چی میخوام.
شکر که بادیدن هر بچه میگم شکر.
خدایا،برا بوی بابونه ی اینروزا ممنون.
برا سلامتی ای که فقط گاهی یادمون می افته،اونم شاید.
برا همه نفسهایی که بی نام تو میکشم و هنوز فکر میکنم زنده م.
برا امیر یا هر کس دیگه ای که هست.
برا برکت پاک سفره.
برا اسم نیک زندگی.
برا همه . . .
شکر.


<< 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 >>