Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

Le Yare

1389/11/25 - 09:40

دلم میسوزد.برای خودم.

کودکی هایم پر از رویا بودند.پر بودند از زندگی.

کودکی هایم،من و مرگ دوست های دوستداشتنی بودیم.

مرا کشت خدا.من از همه ی خوبی های زندگی مردم.

من الان سالهاست که می دانم مرده ام.

من خدا را هم از ترس میبینم.

من راه بودن را گم کرده ام.من از همه چیز میترسم.

الان سالهاست که بی ترس نخندیده ام.

رفتن کابوس همیشگی ست.

من از بزرگ شدن متنفرم.من از هر چه صلاحیت است حالم به هم میخورد.

تف به شهر و تمدن و پیشرفت.

اینجا گاهی یادم می آید چه بوده ام.

حتی "من" گفتن را غریب میبینم.

یاد پسرک خندان نفهم خوش.

یاد روزهای وبلاگی با طعم شیطنت.روزهای گرم جنوبی.روزهای بهارنارنجی.

الان من باشم و یک مادر.من و یک دنیا کفر روزانه.

من و ترس لعنتی از خودم.

تف به عرفان.تف به انسانیت.


عنوانش رو تو بذار

1389/10/16 - 00:03

شب و نیمه ی پر مهتابش.فقط آسمون هست و ستاره ها.

فکر کنم باز خدا یادش رفت که کسایی دعای بارون خوندن.

کم کم زمین و آسمون اینجا  داره یه رنگ میشه.تا چشم کار میکنه بوی کهنگی وغبار پیری.

بیچاره گوسفندای ما.دلم برا مادر میسوزه.

دیگه نون سنگک رو باس توی گاوصندوق نگه داشت.

هی،به کجا رسیدیم!!!

صبح تا شب دنبال ضامن برا یه وام 4 میلیونی و خایه مالی رییس شعبه.

فکر اینکه پول نون و برق و نفتت رو از کجا بیاری.فکر 80 تومنی که سهم طلب کارا شد.

فکر بارونی که همه چیزو داره ازت میگیره

چه روزگار پر برکتی.

دولت خدمت گزار و جوونایی که همشون با مدرک فوق لیسانس پلاسن کنار ننه.

دلم برا سفیدی یه دنیا خیسی تنگ شده.

برا بوی خیس زمین و تکه چوب باغ خرمالو.


زمستانه

1389/10/08 - 07:38

نیزار خشک زمستانیم را اینروزها ندارم خدا


<< 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 >>